قواعدی در فقه قلوب (۸) دل نیز همانند بدن بیمار می‌شود
تحميل الملف

قواعدی در فقه قلوب (۸) دل نیز همانند بدن بیمار می‌شود

دل نیز همانند بدن بیمار می‌شود [1]

حکمت پروردگار این است که هر عضوی از اعضای بدن را برای کاری مخصوص آفریده است؛ کمال آن عضو در انجام همان کار است و بیماری‌اش این است که نتواند آن کار را انجام دهد یا آن را با آشفتگی و ناهماهنگی انجام دهد.

بیماری دست این است که نتواند چیزی را با قدرت بگیرد؛ بیماری چشم: این است که از دیدن بازماند و بیماری زبان: این است که توان سخن گفتن را از دست بدهد.

اما بیماری دل این است که از آنچه برایش آفریده شده بازماند؛ یعنی شناخت الله، محبت او، شوق دیدارش و بازگشت به سوی او. اگر بنده همه‌چیز را بشناسد اما پروردگارش را نشناسد، گویی هیچ‌چیز نشناخته است! اگر بنده به تمام بهره‌های دنیا برسد اما به محبت الله و شوق به او دست نیابد، در حقیقت به هیچ لذت، نعمت و روشنی چشمی نرسیده است.

هر که الله را بشناسد، او را دوست می‌دارد و عبادتش را برای او خالص می‌گرداند و هیچ‌چیز را بر او ترجیح نمی‌دهد. در نتیجه هر کس چیزی را بر او مقدم بدارد، قلبش بیمار است؛ درست همان‌طور که معده اگر به خوردن پلیدی‌ها عادت کند و آن را بر پاکیزه‌ها ترجیح دهد، دیگر میلی به غذای پاک ندارد و محبتِ غیرِ آن جایگزینش می‌شود.

شکی در این نیست که بیماری‌های دل از بیماری‌های بدن دشوارتر و خطرناکترند؛ نهایتِ بیماری بدن این است که صاحبش را به مرگ برساند، اما بیماری دل چه بسا صاحبش را به بدبختی ابدی بکشاند!

هرگاه بنده به دنبال عوامل بیماری دل خود رود و بیمار شود، ممکن است خداوند او را با زیاد کردن بیماری‌اش مجازات کند؛ زیرا او خود آن عوامل را برگزیده و به آن‌ها روی آورده است. پروردگار متعال فرموده: {فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا} [بقره: ۱۰] (در دل‌هایشان بیماری است، پس الله بر بیماری‌شان افزود).

بیماری دل همان سستی، از هم گسیختگی و خروج آن از تندرستی و تعادل است. سلامت دل در این است که حق را بشناسد، دوستش بدارد و آن را بر هر چیزی ترجیح دهد.

○ ریشهٔ واژه مرض (بیماری) در لغت به معنای تباهی است؛ بنابراین بیماری دل نوعی تباهی است که دچارش می‌شود. دلیل آن هم چیره شدن «نفس اماره» بر دل است؛ در این صورت شناخت دل فاسد می‌شود تا جایی که حق را نمی‌بیند، یا آن را وارونه می‌بیند. همچنین ممکن است ارادهٔ دل تباه شود، به گونه‌ای که از حقِ سودمند بیزار گردد و باطلِ زیان‌بار را دوست بدارد.

بیماری دل یا به ضعف علم و اعتقاد برمی‌گردد، یا به سستی در عمل و حرکت.

بنابراین دو بیماری بر دل عارض می‌شوند که اگر در آن ریشه بدوانند، مایهٔ هلاکت و مرگ آن خواهند بود: بیماری شهوت‌ها و بیماری شبهات. این دو، ریشهٔ تمام دردهای خلق هستند، مگر کسی که خداوند او را سلامت بدارد.

و از آن دو (شهوت و شبهه)، بیماری‌های بسیاری منشعب می‌شوند؛ بیماری‌هایی مانند ریا و تکبر، خودپسندی و حسادت، فخرفروشی و غرور، حب ریاست و برتری‌جویی در زمین، و اعتیاد به گناهان و دلبستگی دل و اعضا به حرام‌ها.

❁ الله تعالی این دو بیماری را در کتاب خود ذکر کرده است:

بیماری شبهات - که سخت‌ترین و کشنده‌ترین آن‌ها برای قلب است - در سخن خداوند متعال دربارهٔ منافقان آمده است: {فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا} [بقره: ۱۰] (در دل‌هایشان بیماری است، پس الله بر بیماری‌شان افزود)؛ و نیز می‌فرماید: {وَلِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْكَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًا} [مدثر: ۳۱] (و تا کسانی که در دل‌هایشان بیماری است و کافران بگویند: الله از این مَثَل چه منظوری داشت؟)؛ و باز می‌فرماید: {لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ} [حج: ۵۳] (تا آنچه را شیطان القا می‌کند برای کسانی که در دل‌هایشان بیماری است و کسانی که دل‌هایشان سخت شده مایهٔ فتنه قرار دهد).

و اما بیماری شهوات، ذکر آن در این سخن خداوند متعال آمده است: {يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ} [احزاب: ۳۲] (ای زنان پیامبر، اگر پرهیزگاری کنید، [در برتری و شرافت] مانند هیچ یک از زنان [دیگر] نخواهید بود؛ پس در هنگام سخن گفتن [با مردان]، ناز و نرمش به کار نبرید تا [مبادا] کسی که در دلش بیماری است [در شما] طمع كند). یعنی: در سخن گفتن نرمی به خرج ندهید تا کسی که در دلش میل به گناه است طمع نکند. چرا که اگر زنی سر راه قلب سالم قرار گیرد، قلب به او توجه نمی‌کند؛ برخلاف قلبی که بیمارِ شهوت است، که به سبب ضعفش - به تناسب شدت و ضعف بیماری - به آنچه در برابرش قرار می‌گیرد متمایل می‌شود.

و همان‌گونه که بدن بیمار از چیزهایی که بدن سالم را آزار نمی‌دهد - مانند گرما و سرمای اندک و امثال آن - اذیت می‌شود، قلب هم وقتی بیمار باشد کمترین شبهه یا شهوتی آزارش می‌دهد؛ به طوری که برخلاف قلب سالم اگر با شهوت و شبهه روبرو شود، توان دفع آن‌ها را ندارد.

از شگفتی‌های امر قلب این است که گاهی بیمار می‌شود و درد در آن نهفته است، اما به سبب تباهی قلب، بنده آن را حس نمی‌کند؛ بلکه چه بسا دل بمیرد و صاحبش متوجه مرگ آن نشود! چرا که مستیِ جهل و هوای نفس، میان او و احساس درد مانع می‌شود؛ وگرنه درد در او حضور دارد اما به خاطر سرگرم شدنش به ضد آن، از او پنهان مانده است. آری، «زخم را بر مرده دردی نیست!»

گاهی هم بیماری‌اش را حس می‌کند، اما تحمل تلخی دارو و شکیبایی بر آن برایش دشوار است؛ بنابراین ماندن درد را بر سختی دارو ترجیح می‌دهد. چرا که داروی او در مخالفت با هوای نفس است و این سخت‌ترین چیز برای نفس است، در حالی که برای او هیچ‌چیز سودمندتر از آن نیست!

باید دانست که تمام بیماری‌های دل ریشه در نادانی دارند. قلب با نادانی مطلق می‌میرد و با نوعی نادانی بیمار می‌شود. اما داروی آن همان علم است؛ یعنی دانش به کتاب و سنت. همان‌طور که پیامبر ﷺ در حدیث آن مردی که زخمی در سر داشت و به او فتوا دادند که غسل کند و در اثر آن جان باخت، فرمود: «او را کشتند، خدا آنان را بکشد! چرا وقتی نمی‌دانستند نپرسیدند؟! بی‌گمان شفای جهل در پرسیدن است».[2] ایشان «عَیّ» (جهل) را - که همان ناتوانی دل از درک دانش و ناتوانی زبان از بیان آن است - بیماری دانستند و شفای آن را پرسش از علما برشمردند.

به همین دلیل، نسبت دانشمندان به دل‌ها مانند نسبت پزشکان به بدن‌هاست! اینکه به دانشمندان «پزشکان دل‌ها» گفته می‌شود به خاطر وجه شَبَهی است که میان آن‌ها وجود دارد؛ وگرنه شأن این موضوع فراتر از این‌هاست! چه بسا انسانی تمام عمر یا بخشی از آن را بدون نیاز به پزشک سپری کند، اما دانایان به الله و فرمان او مایهٔ حیات و روح هستی هستند که حتی به اندازهٔ چشم بر هم زدنی از آن‌ها بی‌نیازی نیست.

نیاز دل به علم مانند نیاز به تنفس هوا نیست، بلکه از آن هم بزرگتر است! علم برای دل مانند آب برای ماهی است؛ هرگاه آن را از دست بدهد، می‌میرد.

بنابراین نسبت علم به دل مانند نسبت نور به چشم، شنوایی به گوش و گویایی به زبان است؛ بنابراین اگر دل از دانش تهی شود، همچون چشم نابینا، گوش ناشنوا و زبان لال خواهد بود.

ابن رجب می‌گوید: «ای کسی که دلت بیمار است، آن را به مجلس ذکر ببر، شاید که عافیت یابد. مجالس ذکر «بیمارستان گناهان» است؛ در آنجا دردهای دل درمان می‌شود، همان‌طور که دردهای بدن در بیمارستان‌های دنیا مداوا می‌گردد»![3]

❁ در پایان:

بی‌گمان سودمندترین غذا، غذای ایمان و نافع‌ترین دارو، داروی قرآن است. از همین رو خداوند متعال کتاب خود را شفای بیماریِ سینه‌ها نامیده و فرموده است: {يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ} [یونس: ۵۷] (ای مردم، برای شما از جانب پروردگارتان اندرز و شفایی برای آنچه در سینه‌هاست و هدایت و رحمتی برای مؤمنان آمده است).

قلب به سه چیز نیازمند است:

حفظ نیرو: چیزی که قدرت آن را حفظ کند که همان ایمان و انجام عبادت‌هاست.

پرهیز: دوری از هر آنچه آسیب‌زا و زیان‌بار است که با ترک گناهان حاصل می‌شود

پاکسازی: تخلیه دل از هر مادهٔ فاسدی که بر آن عارض شده که راه آن توبهٔ نصوح و استغفار از درگاه پروردگار آمرزنده است.

بی‌گمان گناهان شوم هستند، فرجامشان ناپسند و کیفرشان دردناک است. دل‌هایی که دوستدار گناهان هستند بیمار می‌شوند و عافیت از گناهان غنیمتی است که قیمت ندارد، و گرفتار شدن به آن‌ها مصیبتی بزرگ است!

مَا هَلَاكُ النُّفُوسِ إِلَّا الْمَعَاصِي ... فَاجْتَنِبْ مَا نَهَاكَ لَا تَقْرَبَنَّهْ

إِنَّ شَيْئًا هَلَاكُ نَفْسِكَ فِيهِ ... يَنْبَغِي أَنْ تَصُونَ نَفْسَكَ عَنْهْ[4]

یعنی:

هلاکت جان‌ها چیزی جز گناهان نیست؛ پس از آنچه تو را بازداشته‌اند دوری کن و هرگز به آن نزدیک مشو.

چیزی که نابودی جان تو در آن است، شایسته است که خود را از آن حفظ کنی.

بیماری دل با گناهان مانند بیماری بدن با دردها است، و توبه به منزلهٔ نوشیدن دارو است.

بنده از دو درمانِ سودمند بی‌نیاز نمی‌شود: محاسبهٔ نفس، و مخالفت با آن. نابودی دل از رها کردن محاسبهٔ نفس و پیروی از هوای آن حاصل می‌شود. چه نیکو گفته است حسن بصری رحمه الله که: «بنده همواره در خیر و نیکی است تا زمانی که از سوی خود پنددهنده‌ای داشته باشد، و محاسبهٔ نفس از دغدغه‌های او باشد».[5]

صالح بن عبدالعزیز سندی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] نگاه کنید به: إغاثة اللهفان (۱/ ۲۴-۲۶، ۱۱۲)، و مفتاح دار السعادة (۱/ ۳۰۴)، و مجموع الفتاوی (۱۰/ ۹۴-۹۵).

[2] به روایت ابوداوود (۳۳۷)، ابن ماجه (۵۷۲) و احمد (۳۰۵۶).

[3] لطائف المعارف (۷۸). فیروزآبادی گفته است: «مارَستان» - با فتح راء - کلمه‌ای معرب (وارد شده از فارسی به عربی) به معنای بیمارستان است. نگاه کنید به: القاموس المحيط (۵۷۴)، و المعجم الوسيط (۲/ ۸۶۳).

[4] لطائف المعارف (۲۷۳).

[5] ابن ابی‌الدنیا آن را در «محاسبة النفس» (۶) آورده است؛ و ابن مبارک در «الزهد» (۱۱۰۳) به صورت خلاصه، و ابونعیم در «الحلية» (۲/ ۱۴۵) به صورتی مشابه آن را روایت کرده‌اند.

0 التعليقات
إضافة تعليق

لن يتم نشر البريد الإلكتروني