این مقاله برای اولین بار به زبان عربی در وبسایت الأثارة منتشر شده است و آنچه میخوانید نسخۀ فارسی آن است.
عدل و بقای حکومتها
عبارتی مشهور در مجموعالفتاوی ابنتیمیه (۷۲۸ هـ) هست که میگوید: «در این نزاعی نیست که عاقبت ظلم وخیم و عاقبت عدل کریم است، برای همین روایت میشود که الله دولت عادل را - اگرچه کافر باشد - یاری میدهد ولی دولت ظالم را - اگرچه مؤمن باشد - یاری نمیکند!».
کسانی که هدف از این عبارت را نفهمیدهاند، رفتارهای گوناگونی با آن داشتهاند. برخی آن را عبارتی متناقض پنداشتهاند، زیرا مفهوم عدالت و کفر با هم جمع نمیشوند.[1] برخی دیگر آن را کنار گفتاری منسوب به محمد عبده (۱۳۲۳ هـ) نشاندهاند که میگوید: «ذهبت إلى الغرب فوجدت إسلامًا ولم أجد مسلمين، ولما عُدت إلى الشرق وجدت مسلمين ولم أجد إسلامًا!»، یعنی «به غرب سفر کردم و آنجا اسلام دیدم و مسلمان ندیدم، سپس به شرق برگشتم و مسلمان دیدم و اسلام ندیدم!».[2] برخی دیگر هم از آن برای توجیه دولت سکولار بهرهبرداری کردهاند!
این در حالی است که «باید گفتار گوینده را گرد آورد و به وسیلۀ هم تفسیر نمود، و باید دید که عادت و مراد گوینده در به کار بردن آن لفظ چیست و در جایی دیگر چه معناهایی مد نظر داشته است»؛[3] در اینجا هم گوینده ابنتیمیه، منبع آن رسالۀ «الحِسبَة»[4] و سیاق بیانگر مراد است!
بیایید سخن ابنتیمیه را بدون چشمپوشی از سیاقش بخوانیم تا مراد خود او را دریابیم: «مصلحت دنیا و آخرتِ آدمیان برقرار نمیشود، مگر با اجتماع و همکاری و همیاری... از این رو میگویند که انسان طبیعتاً اجتماعی است. هنگامی که گرد آیند، لازم است اموری انجام دهند تا مصلحت خویش را بهدست آورند و از اموری اجتناب کنند که در آنها مفسده باشد... لذا تمام آدمیان نیازمند اطاعت از یک آمر و ناهی هستند. کسانی که اهل دین و کتابی آسمانی نباشند هم در اموری که فکر میکنند مصلحت دنیوی در پی دارد، از پادشاهان خود اطاعت میکنند... اهل کتاب بر جزای بعد از مرگ متفقاند و کسانی که اهل کتاب نیستند، برخی به جزای بعد از مرگ ایمان دارند و برخی دیگر به آن بیایماناند، اما تمام اهل زمین بر جزای دنیوی اتفاق دارند و در این نزاع نکردهاند که عاقبت ظلم وخیم است و عاقبت عدل کریم؛ برای همین روایت شده است که «الله دولت عادل را -اگرچه کافر باشد- یاری میدهد ولی دولت ظالم را -اگرچه مؤمن باشد- یاری نمیکند». پس اگر اطاعت از یک آمر و ناهی لازم باشد، معلوم است که مطیع شدن فرد در برابر الله و پیغمبرش برای او بهتر است!».[5]
ابنتیمیه در جایی دیگر گفته است: «سامان یافتن امور دنیوی مردم با عدالتی که به انواع گناهان آمیخته باشد، بیشتر از سامان یافتن آن امور بدون گناه اما همراه با ستم در حقوق است. برای همین گفتهاند که «الله دولت عادل را -اگرچه کافر باشد- پایدار میدارد، ولی دولت ظالم را - اگرچه مسلمان باشد - پایدار نمیدارد»، و میگویند «دنیا با عدل و کفر میماند اما با ظلم و اسلام نمیماند»[6] ... زیرا عدل اساس همهچیز است و امر دنیا با عدل برپا میماند اگرچه صاحب آن از آخرت بیبهره باشد و بدون عدل برپا نمیماند حتی اگر صاحبش به اندازۀ ایمانش پاداش اخروی داشته باشد».[7]
اعتراض کسی که عبارت «الله ينصر الدولة العادلة وإن كانت كافرة ولا ينصر الدولة الظالمة وإن كانت مؤمنة» را متناقض میداند، دو صورت دارد: یکی اینکه کفر خود، ظلم است و با عدل جمع شدنی نیست و دوم اینکه ظالم از ایمان محروم است. در موضع دوم که نقل شد، بهجای «وإن كانت مؤمنة» (اگرچه مؤمن باشد)، «وإن كانت مسلمة» (اگرچه مسلمان باشد) آمده است، پس مراد اصل ایمان است. وگرنه میدانیم که فرد ستمکار، بیشک در درجۀ ایمان مطلق نیست که انجام دادن تمام واجبات و ترک تمام محرمات است و صاحب آن بدون مجازات، استحقاق بهشت دارد.[8] اما عدل و کفر چگونه جمع میشوند؟
مراد ابنتیمیه چه عدالتی است؟
با توجه به سیاق آنچه گذشت، مراد شیخالاسلام عدل و ظلم خاصی است؛ دولت ظالم در این سیاق، دولتی است که مثلاً اموال مردم را بهناحق میگیرد و زمینها را غصب میکند و خون بیگناهان را میریزد. بیشک جمع چنین ظلمی با اصل اسلام - نه حقیقت و کمال آن - ممکن و بلکه واقع است، همانگونه که ممکن است دولت کافری را یافت که از اعمال یادشده دوری کند. از پیامبر ﷺ نقل شده است: «لو خرجتم إلى أرض الحبشة فإن بها ملكا لا يظلم عنده أحد» (اگر به سرزمین حبشه بروید [نیکوست] زیرا در آن پادشاهی است که نزد وی به کسی ستم نمیرود)،[9] با اینکه پادشاه حبشه پیش از هجرت مسلمانان به آنجا مسیحی بود و اسلام را نمیشناخت.
اما عدل به معنای عام، بیشک با کفر و شرک متناقض است؛ «رأس عدل این است که تنها الله را بدون هیچ شریکی پرستید و رأس ظلم شرک ورزیدن است؛ زیرا ظلم قراردادن یک چیز در جای نامناسب است و ظالمتر از کسی که عبادت را در جای نامناسب قرار دهد وجود ندارد!»[10] و در این صورت نمیتوان دولت کافر را عادل دانست. از همین رو، حلیمی شافعی (۴۰۳ هـ)، حدیث «ولدتُ في زمن الملك العادل» یعنی «در زمان پادشاه دادگر به دنیا آمدم» را باطل شمرده است[11] و بیهقی (۴۵۸ هـ) سخن او را تأیید میکند: «حلیمی رحمه الله گفته است: اگر پیغمبر چنین فرموده باشد، این اطلاق برای آن است که در میان قوم خویش اینگونه خوانده میشد و او را «انوشیروان، پادشاه عادل» مینامیدند، نه اینکه پیغمبر وی را به دادگری وصف کند و به عدالتش گواهی دهد؛ زیرا عدالت خلیفه در حکم است و حکم هم تنها از آن الله است!».[12]
«بسیاری از مردم میپندارند که ظلم، تنها ظلم حاکمان یا ظلم بنده در حق خویش است و نمیدانند که شرک هم ظلم است».[13] ابنتیمیه قاعدۀ مهمی معرفی میکند که «مجازات ما برای گناهانی که ضرر دینی و دنیوی برای دیگران دارد شدیدتر است، اما گناهانی که ضررشان تنها متوجه خود فرد باشد، ممکن است مجازات اخروی شدیدتری داشته باشد، هرچند ما در دنیا مجازاتش نکنیم».[14] «مانند اینکه مسلمانان مجرم مجازات میشوند و کافران اهل ذمه مجازات نمیشوند، اگرچه کافر در آخرت عذاب شدیدتری دارد... و دعوتگر بدعت و کسی که منکرات را آشکار ساخته مجازات میشوند و منافقی که نفاق خود را پنهان داشته و کسی را دعوت نمیدهد مجازات نمیشود... سببش این است که مجازات آنها از باب دفع ظلم ظالم از دین و دنیاست، بر خلاف کسی که تنها به خودش ظلم میکند!».[15]
پس مسلمانان متفقاند که هر دولت کافری ظالم است؛ زیرا نص صریح قرآنی میگوید: {...وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ} [المائدة: ۴۵] (و کسانی که به آنچه الله نازل کرده حکم نکنند، آنان خود ظالماند!). همچنین در قرآن میخوانیم: {...إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ} [لقمان: ۱۳] (حقیقتاً شرک ظلم بزرگی است!)، و آمده است: {...وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ} [البقرة: ۲۵۴] (و کافران همان ظالماناند!). پس نخستین اشتباه کسانی که از سخن ابنتیمیه خوانش سکولار داشتهاند، آن است که در فهم سخن گوینده به دین و روشی که داشته توجه نکردهاند و ندانستهاند که عدل موجود در سخن مورد استنادشان، عدلی خاص و جزئی است، نه عدلی شامل و مطلق.
خداوند دولت کافر را دوست ندارد
تصحیح اشتباه دوم این است که اگر دولتی کافر در بعضی حوزهها عدالت بورزد و به همین خاطر دوران طولانیتری باقی بماند، به این معنا نیست که خداوند نسبت به آن محبت و رضایت داشته باشد، اگرچه آن عدالت جزئی را دوست بدارد. شبیه این را در حدیث «إن الله يؤيد الدين بالرجل الفاجر»[16] یعنی «بهدرستی که الله دین را با مرد فاجر نصرت میدهد» نیز میبینیم. «از امام احمد پرسیدند که دو مرد در غزو (جهاد) امیرند که یکی قوی اما فاجر است، و دیگری ضعیف اما صالح، به همراه کدام جهاد شود؟ فرمود: قوت فاجرِ قوی بهکار مسلمانان میآید و [ضرر] فجورش بر خود اوست، اما خوبیِ صالح ضعیف برای خود اوست و ضعفش دامنگیر مسلمانان میشود، بنابراین باید همراه قوی فاجر غزو شود!»،[17] با این حال خداوند بدکاری و فجور را دوست ندارد و از آن خشنود نیست.
تطبیق شریعت از عوامل نصرت است
با گردآوردن سخنان ابنتیمیه دربارۀ اسباب سامان یافتن ملک و امور دنیوی، به اشتباه سوم این خوانش پی میبریم. معلوم است که بقا و انحطاط دولتها، عوامل بسیاری دارد و ابنتیمیه در آثار خود به بعضی از این عوامل اشاره کرده است. یکی از آنها، همان کوشش برای دادگری در حقوق است که در متن مورد شبهه آمد. او در جایی دیگر همان معنا را بهطور خلاصه بیان میکند: «اجتماع و تمدن ممکن نیست، مگر به همراه قانونی عادلانه؛ لذا محال است که همۀ مردم یک شهر، ظلم کردن به یکدیگر را بهطور مطلق مباح بدانند، زیرا در این صورت زندگی برایشان ناممکن خواهد شد».[18]
پس اساساً بدون عدالت، همکاری مثبت و سازنده شکل نمیگیرد و هر جمعیتی - چه جامعهای بزرگ و چه خانوادهای کوچک - زمینگیر میشود، چنانکه افلاطون هم در «جمهوریّت» خود میگوید: «آیا فکر میکنی یک دولت، یک ارتش، یا گروهی از راهزنان و دزدان، یا هر دستهٔ دیگری از بدکاران، اگر به یکدیگر آسیب برسانند، اصلاً میتوانند کاری از پیش ببرند؟... بیعدالتی تفرقه و نفرت و ستیز به بار میآورد، اما عدالت موجب هماهنگی و دوستی است!»،[19] و ابنخلدون پس از ذکر برخی ستمهای حاکمان میگوید: «نکبت تمام اینها به دولت باز میگردد؛ زیرا با از بین بردن آرزوهای آنان که آباد میکنند، آبادانی که خمیرمایۀ دولت است را به ویرانی میکشاند!».[20]
در کنار این، ابنتیمیه عوامل دیگری هم برای انحطاط دولتها معرفی میکند که مورد اهمال قرار گرفته است. مثلاً جعد بن درهم را یکی از اسباب سقوط دولت بنیامیه[21] و ظهور یافتن باطنیان را «آغاز فروپاشی دولت عباسی» میداند[22] و از اینها نتیجه میگیرد که «ایمان به پیامبر و جهاد در راه دین ایشان، سبب خیر دنیا و آخرت است و برعکس، بدعت و الحاد و مخالفت با آنچه ایشان آوردهاند، مایۀ شر دنیا و آخرت میشود».[23]
بر خلاف تصور کسانی که به نقل قول ابتدای مقاله برای آراستن دولت سکولار تمسک جسته بودند، حاکم نساختن شریعت، یکی از اسباب انحطاط دولتها در نگاه ابنتیمیه است؛ «هرگاه زمامداران از این روش خارج شوند، به غیر «ما أنزل الله» حکم کردهاند و میان آنها دشمنی و نزاع میافتد؛ پیغمبر ﷺ فرموده است: «هیچ گروهی به غیر «ما أنزل الله» حکم نمیکنند مگر آنکه میانشان دشمنی و نزاع بیفتد»،[24] و این یکی از بزرگترین اسباب تغییر دولتها است، چنانکه چنین چیزی بارها و بارها در زمان حال و گذشته رخ داده است. کسی که خدا سعادت او را بخواهد، او را چنان قرار میدهد که از آنچه بر دیگران گذشته عبرت بگیرد، تا راه کسانی را در پیش بگیرد که الله آنان را تأیید و یاری کرده و از راه کسانی دوری کند که الله آنان را خوار و بییاور ساخته است!».[25] پس «صلاح امر سلطان به این است که از کتاب خدا و سنت پیغمبرش بهطور کامل پیروی کند و مردم را به آن وادارد، زیرا الله -سبحانه- صلاح اهل تمکین را در چهار چیز قرار داده است: اقامۀ نماز و ادای زکات و امر به معروف و نهی از منکر!».[26]
سخن ابنتیمیه حصر ندارد
دانستیم که مراد ابنتیمیه اثر عدل و ظلم و مقایسۀ این دو بهعنوان اسباب بقا و زوال دولتها بود، نه ترجیح دولت غیراسلامی بر دولت اسلامی. پس اشتباه چهارم خوانش سکولار این است که از سخن او به حصری غیرواقعی رسیده است: باید میان دولت ظالمِ مسلمان و دولت دادگرِ کافر، یکی را انتخاب کنیم! این در حالی است که عقلاً چهار حالت مختلف را میشود متصور شد:
۱. دولت مسلمان دادگر
۲. دولت مسلمان ستمگر
۳. دولت کافر دادگر
۴. دولت کافر ستمگر
ذهنی که آن دوراهی کاذب را باور کند، حسن ظنی افراطی به سکولارها و سوء ظنی افراطی به مسلمانان دارد و انگار میگوید: حاشا که دولت سکولار دستِ ستم به سوی کسی دراز کند و کسی را از حقوق مشروع خود محروم سازد! آنها فکر میکنند که مثال زدن چند دولت مذهبی شکستخورده برای ابطال تحکیم شریعت کافی است، اما هرگز چنین منطقی را از منتقدان خود نمیپذیرند و از تاریخ سکولار اتحاد جماهیر شوروی، چین، کامبوج خِمِرهای سرخ، آلبانیِ انور خوجه و کرۀ شمالی چشم میپوشند. شاید در مقام توجیه بگویند که سکولاریسم به ذات خود عیبی ندارد و عیب از کمونیسم بوده است، اما نمونههای غیرکمونیستی چون آلمان نازی و ترکیۀ کمالیست، عراق و سوریۀ بعثی و اعمالی که فرانسۀ دوران استعمار در الجزایر و جاهای دیگر انجام داد هم نمیتواند ایمانشان به عصمت سکولاریسم را ذرهای متزلزل سازد.
اگر کسی بگوید که همۀ این دولتها در کنار سکولاریسم، ایدئولوژیها و ساختارهای سرکوبگر دیگری داشتهاند و نباید گناهشان را به دوش ایدۀ سکولاریسم گذاشت، برای مسلمان هم آسان است که بگوید: اگر دولتی مسلمان ستم کند، نباید این ستم را به دوش اسلام انداخت، زیرا اسلام پیش از شما ظالمان را محکوم کرده و عدل را واجب گردانده است؛ رعایت عدالت حتی با دشمنان، دستوری قرآنی است: {وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى} [المائدة: ۸] (و دشمنانگی قومی شما را بر آن ندارد که دادگری نکنید؛ دادگری کنید که دادگری به تقوا نزدیکتر است!)، و پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) فرموده است: «اتَّقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّ الظُّلْمَ ظُلُمَاتٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»،[27] یعنی «از ظلمکردن بپرهیزید که ظلم موجب تاریکیهای قیامت خواهد شد!»، و در حدیثی دیگر آمده است: «اتَّقُوا دَعْوَةَ الْمَظْلُومِ، وَإِنْ كَانَ كَافِرًا»،[28] یعنی «از دعای مظلوم - اگرچه کافر باشد - بپرهیزید!».
البته قابل درک است که غیرمسلمانان خواهان دولتی اسلامی نباشند، اما درک این دشوار است که کسی خود را مسلمان بخواند و همان استدلالها را تکرار کند. اگر بر این باورند که اسلام در زمان ما قابل اجرا نیست، به عمومیت شریعت شک کردهاند و اگر از این میترسند که مجری به احکام اسلام عمل نکند، چرا به سکولارها اعتماد دارند و احتمال نمیدهند که آنها نیز بعد از رسیدن به قدرت، به همان عدل موعود خود پشت کنند؟! قرآن کریم سه احتمال دیگر را پیش مینهد: {أَفِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَنْ يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ} [النور: ۵۰] (آیا در دلهایشان بیماری است؟ یا شک و تردید دارند؟ یا میترسند الله و پیغمبرش به آنان ستم کنند؟ بلکه خودشان ستمگرند!).
دربارۀ کدام عدل سخن میگویید؟
اشتباه پنجم را در نادیده گرفتن تفاوت مفهوم عدل نزد ابنتیمیه و لیبرالها میبینم. مردی بتپرست را فرض کنید که برای صبحانه ژامبون خوک میخورد، سپس خانه را ترک میکند تا در جایی الکل بنوشد، بعد به کازینویی میرود و روی تمام پسانداز خود قمار میکند، آنگاه با زنی که در کازینو دیده بود زنا میکند و در آخر روز درون دستگاه سارکو (Sarco) دراز میکشد تا داوطلبانه به زندگی خود پایان دهد. شاید یک لیبرال به روز پرماجرای این مرد لبخند بزند و هیچ مورد ظالمانهای در آن نیابد، بر خلاف اسلام که انسان را در امور فردی هم مکلف و مسئول میشناسد و تمام آنچه گذشت را ظلم میداند؛ ظلم به خویشتن!
تقابل این دو را میتوان با نقل دو گفتار از جان استوارت میل - از چهرههای لیبرالیسم کلاسیک قرن نوزدهم - و ابنتیمیه نشان داد. به نظر میل، «تنها بخش رفتار هر فرد که در قبال آن در برابر جامعه پاسخگوست، آن است که به دیگران مربوط میشود. در بخشی که تنها به خود او مربوط است، استقلال او - از حیث حق - مطلق است. فرد بر خویشتن، بر بدن و ذهن خویش، حاکم مطلق است!»،[29] اما ابنتیمیه میگوید: «معلوم است که مردم زیر فرمان الله و پیغمبرند، لذا هیچکس حق ندارد به نفس و مال خویش ضرری برساند که الله از آن نهی کرده باشد!».[30]
این تقابل دو نظریه نیست، بلکه تقابل دو جهانبینی است. ابنتیمیه معتقد است که این جهان آفریدگاری دارد که مالک همهچیز از جمله آدمیان است و آنها برای عبادت موحّدانه آفریده شدهاند و زندگیشان با مرگ پایان نمییابد، بلکه بعد از مرگ زنده میشوند تا دربارۀ اعتقادات و اعمال خویش پاسخگو شوند. کسی که به این گزارهها باور ندارد، جهان دیگری در ذهن دارد که معنای انسان، زندگی و عدالت در آن متفاوت است.
«عدالت از اموری است که تمام زمینیان بر ستایش و محبتش اتفاق دارند و همگی عادلان را میستایند و دوست میدارند و همگی از ظلم نفرت دارند و آن را مذموم و زشت میدانند و ظالمان را مذمت میکنند و بغض میدارند».[31]
اما اتفاق بر اصل عدالت، به معنای آن نیست که اگر دربارۀ عادلانه بودن عملی داوری کنیم، لزوماً به نتیجۀ واحدی میرسیم، زیرا صورتهای مختلفی از عدالت داریم. «همین اختلاف در تفاصیل باعث شده که مردم در اتفاقات بسیاری، بر اساس تصورات و مرجعهای خود، در دادن وصف عدالت یا سلب آن تفاوت داشته باشند. لذا کسی که آزادی اقتصادی را معیار حاکم قرار داده است، عدالت را در تضمین آزادی بازارها و افراد میبیند، درحالیکه در سوسیالیسم، عدالت در تحقق برابری میان مردم است تا امتیازی میان آنان بهخاطر تفاوت وضعیت مالی شکل نگیرد».[32]
«نظریههای نوینِ عدالت تلاش میکنند که مسائل مربوط به انصاف و حقوق را از استدلالات مربوط به شرافت، فضیلت و استحقاق اخلاقی جدا کنند و بهدنبال اصولی برای عدالت میگردند که نسبت به غایتها خنثی باشند»،[33] درحالیکه نه ابنتیمیه و نه هیچ مسلمانی، عدالت را جدای از فضیلت و خیر نمیبینند، بلکه آن را عین شریعت میدانند.
خداوند متعال فرموده است: {وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ} [المائدة: ۴۲] (و اگر میانشان داوری کردی، با عدالت داوری کن!)، و آمده است: {فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ} [المائدة: ۴۸] (پس با آنچه الله نازل کرده میانشان داوری کن!)، بنابراین «آنچه الله نازل کرده همان عدالت است، و عدالت همان است که الله نازل کرده است»[34] و «تمامی حسنات در عدل و تمام سیئات در ظلم وارد میشوند».[35] از همین رو، ابنقیم - شاگرد ارشد او - اعلان میدارد که بهطور کلی «سیاست دو نوع است: سیاستی ظالمانه که شریعت حرام شمرده و سیاستی عادلانه که [بخشی] از شریعت است».[36]
آیا دنیا ایستگاه آخر است؟
اشتباه ششم خوانش سکولار این است که حتی هرم ارزشهای ابنتیمیه را وارونه میسازد. قاعدۀ سنتشناسانۀ ابنتیمیه مبنی بر اینکه دولت کافر - که شاید مسیحی یا زرتشتی باشد، نه لزوماً سکولار - میتواند به سبب دادگری جزئی با مردم دوام بیاورد، با این پرسش که چه نوع دولتی از نظر دینی مشروع است و باید برای کدامیک کوشید یکی نیست.
ابنتیمیه، بقای حکومتها و حتی دنیا را هدف و ارزش غایی نمیداند، بلکه «هدف واجبی که از طریق حکومت دنبال میشود، اصلاح دین مردم است که اگر آن را از دست بدهند، زیان آشکار کردهاند و برخورداری از دنیا به حالشان سودی نخواهد داشت، و [هدف واجب دیگرش] اصلاح آن امور دنیایی میباشد که برپایی دین به آنها وابسته است»[37] و «چنان نیست که اگر به کسی دنیا و دارایی و ریاستی داده شود، او را نزد خداوند سود برساند و از عذاب برهاند؛ زیرا الله، دنیا را به محبوبان و نامحبوبان خود داده است، اما ایمان را تنها به محبوبان خود میدهد!».[38]
محمد عمر خسرو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] بنگرید به: محمد بنتاجة، العقيدة الأشعرية من منظور الفكر الإسلامي المعاصر (بيروت: دار الكتب العلمية، ٢٠٢٢)، ٣٧٤.
[2] بنگرید به: فهمي هويدي، التدين المنقوص (بيروت: دار الشروق، ١٤١٤)، ٧٢؛ محمد جابر الأنصاري، تكوين العرب السياسي ومغزى الدولة القطرية (بيروت: مركز دراسات الوحدة العربية، ١٩٩٥م)، ١٨. محمد عماره گفته است که «این از اشتباهات شایعی است که گویندهاش محمد عبده نیست، بلکه اندیشهٔ او بر خلاف این معنا بوده است»، و من نیز این گفتار را در منبعی نیافتم و تنها نقلی مرسل و بیارجاع است، والله اعلم.
[3] ابن تيمية، الجواب الصحيح لمن بدل دين المسيح، ج٤ (السعودية: دار العاصمة، ١٤١٩)، ٤٤.
[4] ماوردی گفته است: «حسبه، امر به معروف و نهی از منکر است، هرگاه ترک معروف و فعل منکر آشکار گردد» (الماوردي، الأحكام السلطانية، القاهرة: دار الحديث، د.ت.)، ٣٤٩).
[5] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٢٨ (المدينة المنورة: مجمع الملك فهد، ١٤٢٥)، ٦٢-٦٣.
[6] این جمله، حدیث نبوی نیست و ابنتیمیه هم آن را به پیامبر (صلی الله علیه وسلم) نسبت نداده است، ولی بهاشتباه در برخی کتابهای متأخر و معاصر بهعنوان حدیث مرفوع نقل شده است، برای مثال بنگرید به: إسماعيل حقي، روح البيان، ج٥ (بيروت: دار الفكر، د.ت.)، ٢٦٢؛ حسن بن علي الطبري، أسرار الإمامة (مشهد: مجمع البحوث الإسلامية، ١٤٣٢)، ٤٣٩.
[7] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٢٨، ١٤٦.
[8] بنگرید به: ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٧، ٤٤٦.
[9] ابن هشام، السيرة النبوية، ج١ (مصر: شركة مصطفى البابي الحلبي وأولاده، ١٣٧٥)، ٣٢١.
[10] ابن تيمية، جامع المسائل، ج٥ (الرياض: دار عطاءات العلم، ١٤٤٠)، ١٦٣.
[11] الحليمي، المنهاج في شعب الإيمان، ج٣ (بيروت: دار الفكر، ١٣٩٩)، ١٥.
[12] البيهقي، شعب الإيمان، ج٤ (بيروت: دار الكتب العلمية، ١٤٢١)، ٣٠٥-٣٠٦.
[13] ابن تيمية، جامع المسائل، ج٦، ٢٣٤-٣٥.
[14] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج١٠، ٣٧٣.
[15] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٢٨، ١٨١-٨٢.
[16] البخاري، صحيح البخاري، ج٥ (القاهرة: دار التأصيل، ١٤٣٣)، ٣٣٨؛ مسلم، صحيح مسلم، ج1 (تركيا: دار الطباعة العامرة، ١٣٣٤)، ٧٣.
[17] ابن تيمية، السياسة الشرعية في إصلاح الراعي والرعية (الشارقة: دار عالم الفوائد، ١٤٢٩)، ١٨-١٩؛ ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٢٨، ص٢٥٥.
[18] ابن تيمية، منهاج السنة النبوية، ج٨ (الرياض: جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية، ١٤٠٦)، ٣٥٨.
[19] Plato, The Republic of Plato, trans. Benjamin Jowett (Oxford: Clarendon Press, 1888), 31.
[20] ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج١ (بيروت: دار الفكر، ١٤٠١)، ٣٥٦.
[21] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج١٣، ١٨٢.
[22] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج١٣، ١٧٧.
[23] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج١٣، ١٧٩.
[24] در سنن ابنماجه با لفظ «...وما لم تحكم أئمتهم بكتاب الله ويتخيروا مما أنزل الله إلا جعل الله بأسهم بينهم» یعنی «مادامی که زمامداران به کتابالله حکم نکنند و از آنچه او نازل فرموده برنگزینند، جنگ و درگیری میانشان خواهد انداخت» نقل شده است (ابن ماجه، السنن (جبيل: دار الصديق، ١٤٣٥)، ٨٤٦).
[25] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٣٥، ٣٨٨.
[26] مسلم، صحيح مسلم، ج٨، ١٨؛ البخاري، صحيح البخاري، ج٣، ٣٨٢.
[27] مسلم، صحيح مسلم، ج٨، ١٨؛ البخاري، صحيح البخاري، ج٣، ٣٨٢.
[28] أحمد بن حنبل، المسند، ج٢٠ (بيروت: الرسالة، ١٤٢١)، ٢٢.
[29] John Stuart Mill, On Liberty (London: Walter Scott, 1901), 18.
[30] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٣٠، ٣٥٢.
[31] ابن تيمية، منهاج السنة النبوية، ج٥، ١٢٧.
[32] عبد الله العجيري وفهد العجلان، زخرف القول (لندن: تكوين، ١٤٤٠)، ١٩٧-٩٨.
[33] Michael Sandel, Justice: What’s the Right Thing to Do? (London: Penguin Books, 2010), 187.
[34] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٣٥، ٣٦٦؛ و بنگرید به: ابن تيمية، منهاج السنة، ج٥، ١٢٨.
[35] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٢٨، ١٨٤.
[36] ابن القيم، الطرق الحُكمية في السياسة الشرعية، ج١ (الرياض: دار عطاءات العلم، ١٤٤٠)، ٧-٨.
[37] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج٢٨، ٢٦٢؛ ابن تيمية، السياسة الشرعية في إصلاح الراعي والرعية، ٣٠.
[38] ابن تيمية، مجموع الفتاوى، ج22، ٤٤٧.